تبلیغات
بازگشت به خویشتن

سه شنبه 9 بهمن 1386 - 01:01 ق.ظ


<کریسمس>
(گرفته شده از یک وبلاگ)
کریسمس مبارک٬
راحت بخوابید٬
دخترک کبریت فروش همچنان کبریت می فروشد....

<درمان بی درد!>
وقتی با تو حرف می زدم ٬چند پله بالاتر ایستادم تا بتوانم برتری کذایی ایجاد کنم.
چون می دانستم در برابر نگاهت مسخ می شوم٬ حجب و حیا را بهانه کردم و به زمین خیره شدم.
و باز چون می دانستم در برابر کلام قاطعت گریزی ندارم٬ متکلم وحده شدم.
و جلوه هایی از جان سوخته و روح بر افروخته ام را به تو نشان دادم.
ولی چون دردم را نمی شناختی ٬ به آن به چشم یک بیماری مسری نگاه کردی و از من گریختی.
باز هم من ماندم و مالیخولیای خاطرات جذام عشق و لرزش دل....
در پایان هم وقتی برای شناسایی جنازه کوفته شده و خورده شده احساسم به پزشکی قانونی آمدی٬
باز هم نتوانستی آن را شناسایی کنی.

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

چهارشنبه 11 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ


< آرزوهای بزرگ >
آرزو داشت به جای مینی بوس ٬سوار اتوبوس شود
و یا آنکه تلویزیون سیاه و سفیدش ٬ N اینچ باشد
و در گلدانش ٬یک چنار بزرگ باشد
و همیشه دلش می خواست از میوه فروشی هندوانه بخرد
و . . .
اما چون می دانست این آرزوهای بزرگ سد راهش شده اند
تصمیم گرفت آرزو هایش در سطح خودش باشند
پس آرزوهایش را عوض کرد:
آرزو کرد که از این پس سوار تاکسی که از اتوبوس کوچکتر است بشود
و تلویزیون خانه اش به جای آنکه بزرگ باشد رنگی شود
و در گلدانش به جای چنار ٬ بنجامین باشد
و در میوه فروشی هم از این پس گیلاس که کوچکتر است بخرد
و . . . !

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

سه شنبه 6 شهریور 1386 - 01:08 ق.ظ


<بهترین ها ۲>
به همسرش قول داده بود که از بهترین ها خانه را بسازد.
و برای همین بود که:
همسرش را داخل دیوار گذاشت و دورش را بتون گرفت!!!

<علم>
می دانست که زمین گرد است
ومی خواست که دو قدم جلو برود;
پس تصمیم گرفت آنقدر عقب عقب برود تا
به نقطه مورد نظر برسد!

<قاصدک>
تمام پیغام هایم را به قاصدک دادم که برایش بفرستم!
چشم هایم را بستم و قاصدک را فوت کردم.....
چشم هایم را که باز کردم قاصدک روی زمین بود و من گل آسمان تاب می خوردم!

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

چهارشنبه 20 تیر 1386 - 12:07 ب.ظ


<خودش نه! خودشان....>
شعرهایم را که می خوانم او می خندد٬ او ذوق می کند٬ او اگر می توانست دست هم میزد!
ومن در دل آتش می گیرم! چون می دانم که او با شعرهای من به دنیای خود می رود.....
ببخشید به دنیای خودشان!
ولی من باز می خوانم٬ از سلام چشمها می گویم٬ و آنقدر می گویم که شاید او به دنیای من بیاید.....
ببخشید به دنیای ما !

<دوست ودشمن>
دوستم می خواد دشمنش را حسابی گوشمالی بده٬
دوستم اسم دشمنش را می دونه و خوب اون را می شناسه٬
دوستم با بقیه خیلی مهربونه.....
یه دوست دیگه دارم که اون می خواد همون کار رو بکنه٬
فقط اشکال کارش اینه که ، تنها اسم کوچک دشمنش را میدونه٬
او با همه کسانی که اون اسم را دارند دشمنه٬
اما با بقیه مهربونه.....
یه دوست دیگه دارم
نه ببخشید شاید هم دوست نباشه!
خلاصه او هم می خواد همون کار رو بکنه٬
فقط مشکل اون اینه که اصلا اسم دشمنش رو نمیدونه!
پس.....
بله ..... اون حتما (!!!) با بقیه مهربونه!


<حلال>
اگر یک روز تمام مردم تبانی کنند
و همدیگر را حلال کنند تا به بهشت روند٬
آن وقت هر کس٬ هر کاری دلش خواست
انجام خواهد داد!

<لیز و خیس>
دیشب باران می آمد
و من هی زمین می خوردم٬
چون زمین خیس بود
و کفشهایم لیز
و شاید کفشهایم خیس بود
و زمین لیز!!!

<بهترین ها>
به همسرش قول داده بود که از بهترین ها خانه را بسازد.
و برای همین بود که:
بجای شومینه٬ کوره گذاشته بود٬
او حتی٬
در دستشویی هم بجای لامپ معمولی از نور افکن استفاده نمود٬
و به جای یخچال معمولی از یخچال چهار در ویترینی استفاده نمود٬
و.....٬
ولی نمی دانم چرا با این وجود همسرش حاضر نیست به خانه جدید بیاید.

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

یکشنبه 27 خرداد 1386 - 08:06 ق.ظ


<مشکلات>
گفتم: خوابم نمی بره
..... گفت به مشکلات فکر نکن ٬چشماتو ببند٬ اونوقت خوابت می بره.
اما خودش هم می دونست که این حرفها الکیه.
دیشب یه پری مهربون اومد و گفت:
<< حرفهای ..... رو بی خیال شو ٬ چشماتو واکن و فقط به مشکلات فکر کن ٬ یا دیوونه می شی ٬ یا مشکلات رو حل می کنی و یا از فکر کردن به مشکلات خسته میشی. و در هر سه صورت خوابت .....>>


<ریا>
برگرداندن صورت است٬
هنگامی که خیره، غرق تماشای کسی هستی٬
و وقتی آن کس، نگاهش به نگاه تو گره می خورد
و تو لو می روی
جهت دیدت را عوض می کنی٬
تا بگویی که اشتباه می کند!


<دنیا>
در این دنیای دو روزه معمولا یک روزش تعطیل است!



<آفرین شیرینی>
در جمع ریا کاران
ظرف شیرینی هیچ گاه خالی نمی شود
و داخل آن
دقیقا یک و فقط یک شیرینی
باقی می ماند.


<بازگشت به خویشتن>
تیر برای آنکه به جلو پیش برود
می بایست در داخل کمان کمی به عقب باز گردد.


<من بهترینم!>
من بهترینم٬ بهترین موجود روی زمین...
-چرا؟
صبر کن... آه باز علتش رو یادم رفت!!!


[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

دوشنبه 14 خرداد 1386 - 03:06 ق.ظ


<چیزی که نبود>
نویسنده ها
ازچیزی که نبود نوشتند، فکرکردند عاشق شده اند!
شاعرها
چیزی را که نبود سرودند، فکرکردند عاشق شده اند!
نقاش ها
کسی را که هرگزندیده بودند نقاشی کردند، فکرکردند عاشق شده اند!
و عشق مردمی را دید، که دیوانه شده بودند!


<چون و چرا ها>
موفقیت همیشه از آن تو بود، و من از همان بچگی وقتی در بازی جر می زدیبا وجود آنکه میدانستم هیچپگاه شکست نمی خوری می گفتم جرزن به جرش می رسه.ولی تو نه تنها به جرت نمی رسیدی بلکه موفق تر از قبل هم عمل می کردیو من از همان موقع فهمیدم که در طالع من شکست است و در طالع توموفقیتفهمیدم که من برای همه چراهای زندگی ام باید جوابی از ناکامی داشته باشم.چون در عشق شکست خوردم، شاعر شدم!چون به هیچ کدام از آرزوهایم نرسیدم شخصیت های داستانی ام را به آرزوهایم رساندم ونویسنده شدم!چون زشت و کچل و آبله رو بودم دکتر پوست و مو و زیبایی شدم!چون کور رنگی داشتم نقاش شدم!


<دورش را خط بکشید>
هرکه را یا هرچه را می خواهید دورش را خط بکشید.


<دورش راخط بکشید2>
خواست دورش را خط بکشد٬
فهمید
اتفاقا این همانی است
که باید زیرش را خط بکشد!


<سلام>
اولین سلام را که کردیم٬ دو ماهی در کف بود
دومی اش را که کردیم٬ فکر کرد خاطر خواهش هستیم!
سومی اش را که کردیم٬ باورکرد که راستی راستی عشقش در سرمان است!
منتظر چهارمی اش بود که زل زل توی چشمهایش نگاه کردیم...
شرط بسته بود که ما سلام می کنیم
پنجمی اش را که نکردیم هیچ٬ اصلا محلش نگذاشتیم٬
وقتی حسابی حالش گرفته شد٬
توی دلمان هرهر خندیدیم و زیر لب گفتیم:
بی ظرفیت


[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

سه شنبه 1 خرداد 1386 - 01:05 ق.ظ


<من احمق>
چشمهایش را بست
روی پلکهایش نوشته شده بود:
معرفت ندارم
چشمهایش را که باز کرد
دوباره عاشقش شدم.


<دقیقا>
اگرکسی به کورها نگوید که آنها کورند،
کورها هیچگاه نخواهند فهمید که کورند،
پس،
چون کورها به کسی نمی گویند که.....


<زنگ انشاء>
معلم گفت: موضوع آزادی.
ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند:
اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!


<ازنگاه احمق ها>
اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود.
آمدم بگویم که .....
ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!!


[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 - 02:04 ق.ظ


<انتظار>
مدتی است که توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام. وقتی از دور اتوبوس را می بینم بلند می شوم ، داخل اولین مغازه میروم،
چند سلام و سوال و...
وقتی مطمئن می شوم اتوبوس رفته بر میگردم وسر جایم می نشینم....



<هیس س س س ......>
امنیت گم شده بود، پاسبان را رشوه دادند دنبالش بگردد.
سادگی گم شده بود،نقشه کشیدند، سیاست کردند، بلکه پیدا شود.
صداقت گم شده بود، مظنونان را شکنجه دادند، اعترافاتشان بدرد نخورد.
سکوت گم شده بود، خواستند در بلندگوها صدایش کنند نتوانستند، از ناتوانی خود ساکت شدند.


<سنگ خوب>
بیچاره آینه ای که هنوز نشکسته است!


<فریاد>
لغتی در نامه که نمی خواهد خط خطی شود


<قانون>
همه روی سرشان چتر داشتند،
اما از باران خبری نبود، همه بارانی پوشیدند، اما بازهم از باران هم خبری نشد،
اداره هواشناسی بارش باران را اعلام کرد،
اما باز هم از باران خبری نشد،...
به همین خاطر همه شکایتشان را نزد قاضی بردند،
و قاضی دستور بازداشت ابر را صادر کرد،
ابر همین که از نتیجه دادگاه مطلع شد فرار کرد،
و مردم که قاضی را مقصر می دانستند،
او را اعدام کردند....

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]

شنبه 1 اردیبهشت 1386 - 03:04 ق.ظ


<فرمول>
اگر اسب همان کاری را میکرد که او می خواست،باز هم افسار به گردنش می انداخت....!

<برهان>
-نه مداد ندارم.بیا با خودکار بنویس
- نه! خودکار بد است!خانم معلم گفته فقط با مداد بنویسید؛ااا....، معلمتان درست گفته، بامداد بنویس
-راستی،چرا شما با خودکار می نویسید؟
!!!!!!

<تشابه>
وقتی گفتم عشق را نمیفهمم٬
طوری نگاهم کرد
که انگار خودش می فهمد....

[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[ساسان سالار برومند | لینک ]
نوشته های پیشین ...